تبليغاتX
دلنگار
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
پوست

-          این شعر مولانا رو شنیدی؟ خیلی قشنگه! : "مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا / پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا"

-          آره قشنگ بود. ولی اشتباه خوندی. اون /پوست/ خونده نمیشه. باید /پُست/ بخونیش. البته /_ُ/ یه ذره کشیده میشه.

-          خوب اینجوری وزن عروضی ش به هم میریزه. درستش همونیه که من خوندم. باید /وُ/ خونده بشه. قشنگتر هم میشه.

-          خب قواعد میگه که باید /پُست/ بخونیش! اصلا بذار یه مثال دیگه برات بزنم ...

 

(در قونیه زلزله ای نه چندان شدید احساس شد.)

+ نوشته شده به دست سعید برزگر.
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
قدرت

خیلی راحته که روی جسد وایسی و بگی که من کشتمش. راحته که بگی در زمان حیاتش، نوکر من بود. راحته که بهش چهار تا نخ ببندی و عین عروسک خیمه شب بازی به همه نشونش بدی. راحته .خیلی راحت! هر کاری میتونی با اون جسد بکنی. آره، بزرگ میشی. باد میشی. قدرت پیدا می کنی! همه بهت میگن به به، آقا مخلصیم، به به خانم چاکریم. اما خب، موقته، چون بوی جسد به هر حال در میاد و دیگه هیچکس فریب نمی خوره. بدی ش اینه که قدرتتو از دست میدی. موش میشی و آدما می خورنت. همین.

+ نوشته شده به دست سعید برزگر.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
به پاس 7 سال خاطره

با چند روزي تاخير به بهانه ی روز سمپاد مي نويسم. به پاس هفت سال خاطره.

0. دوران دبستانم را در كرج گذراندم. دبستان خيام. سالهاي آخرم مدير اصرار داشت كه به مدرسه ي سمپاد بروم. آزمون داديم و ... قبول شديم. آن سال به تهران نقل مكان كرديم. در خانه اي در ميدان قزوين ساكن شديم. رفتن به مدرسه برايم راحت بود. چندان دور نبود: مدرسه حلي (1)، خيابان شيخ هادي.

1 و 2 و 3. سال اول راهنمايي ساده گذشت.همه براي هم ناشناخته بوديم. در حال كشف يكديگر. دوستي ها ناپايدار از يكي دو روزه بودند تا يكي دو ماهه. كم كم كه مي گذشت، دوستي ها اندكي پايدارتر مي شد. همه مثل هم بوديم. روحيه ها شايد فقط كمي تفاوت داشت. همه همديگر را مي فهميديم. همه با هم هري پاتر مي خوانديم. همه با هم تن‌تن، براي هم تعيرف مي‌كرديم. حرف مي زديم. از خاطره هاي مشابه مان در دبستان مي گفتيم. فوتبال بازي مي كرديم. در سر و كله ي هم مي كوبيديم. سر كلاسهايمان - كه امروز فهميديم فوق العاده بود- حاضر مي شديم. با هم شاد شاد روز ها را مي گذرانديم. دو سال بعد نيز به همين منوال گذشت. دوستي ها و شيطنت ها و كلفت شدن صدا ها و ريش درآوردن ها و صحبت از چيزهاي تازه و ... آخر هاي سال سوم آماده مان مي كردند براي آزمون ورودي دبيرستان. هر چند خيلي خيلي كم درس خوانديم، همه - جز اندكي به بهانه ي درس نخواندن - در دبيرستان هم قبول شديم.

4.دبيرستان براي همه مان چيز هاي تازه اي داشت.روابط تنگ تر شده بود.آدم هاي جديدي مي ديديم. ياد مي گرفتيم كه چگونه بايد با "غريبه ها" كنار بياييم و حتي "دوست" شويم. به خاطر ساختار آموزشي، هر كسي پي گروه محبوب خود مي رفت. پرو‍ژه مي گرفتيم، براي سمينار آماده مي كرديم - سميناري كه بدست سال بالايي هايمان، دوم ها، بود.

5. سال دوم دبيرستان، سالي بود كه "سمپاد" برايمان نمود ويژه تري پيدا كرد. برگزار كردن "بيست و دومين سمينار علوم و فنون دبيرستان علامه حلي تهران" به دست خودمان، حتي سرنخ هايي مي داد براي سرنوشت مان. زحمت كشيديم. انصافا همه زحمت كشيديم و سمينار 22 نمونه شد. در كنار هم به معناي واقعي اتحاد براي رسيدن به هدف را تجربه مي كرديم. سمينار زود آمد و رفت. خيلي سريعتر از آنچه فكرش را مي كرديم. همه ي سازه هايمان را به سرعت شكستند، دل ها تنگ آن روزها، چشمها گريان... اما چيزي در ميان اين خرابيها روييد‌:‌"رفاقت"

سال دوم سالي بود كه خيلي عوض شديم. اتفاقاتي افتاد كه به خيلي ها خيلي چيز ها يادمان داد، خيلي ها را گم كرد، خيلي ها را‌ ساخت..: حلي كاپ، مسابقات روبوكاپ ايران اوپن، بازديد از كارگاه فرزانگان، روابطي كه پيرو آن شكل گرفت و زود شكست، گروه اجرايي جشنواره ي برترين ها، ... اعتراف مي كنم كه همه اش را نگفته ام. سال دوم فرق مي كرد با همه ي سالها.

6. سال سوم دبيرستان سالي معمولي بود. با پيامد هاي سميناري دست و پا مي زديم. گاهي خاطره هايش را بيان مي كرديم. به هر حال، لذت هايمان فرق كرده بود. جور ديگري به خود و ديگران و زندگي نگاه مي كرديم. سال سوم سال تقابل دبيرستان و امتحانات نهايي بود. به سختي بايد رويه تغيير مي كرد. "علافي ها" بايد حذف مي شد.

7. پيش دانشگاهي در نگاه اول سال پر از مشقت و درس و بدبختي مي نمود. اما هر چه كه مي گذشت، مي فهميديم كه زيبا بود. سختي هاي خودش را داشت. (و البته هنوز دارد) سخت بود، اما زيبا بود. فشار و استرس گاهي بود و گاهي نبود. اردوي دريايمان خيلي خاطره داشت. شايد اگر بخواهم بنويسم يك كتاب بشود. به هر حال، بايد از تك تك لحظاتش لذت مي بردم. شايد آخرين تفريح مشترك اين همه دانش آموز علامه حلي بود. پيش دانشگاهي ما به خاطر معلم هايش ارزش داشت. نه فقط به خاطر درس دادن خوبشان، يا نكته گفتن هاي به جايشان، كه گروهي بودند كه بيست-سي سال با هم درس مي دادند، همه با هم رفيق بودند، از هم حمايت مي كردند، با بچه ها مثل فرزند خودشان برخورد مي كردند. بالاخره اين كلاسها هم سه چهار هفته پيش تمام شد.

8. كم گفتم. خيلي كم گفتم. آنهايي كه سمپادي هستند مي دانند كه چقدر كم گفتم. مي دانند كه خيلي از رخداد ها، آدم ها و خيلي چيز ها را جا انداختم. خودتان به مرحمت خودتان اين جاهاي خالي را پر كنيد.

+ نوشته شده به دست سعید برزگر.
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
شهروز کشاورز دانشجوی شیمی خودکشی کرد...


صبح به مدرسه می روم. محیط درس آلودش همیشه پر است از حرف تست و آزمون و کتاب و کنکور. در این میان خبری به گوشم می رسد که "آقای کشاورز خود کشی کرد". باور نمی کنم. فکر می کنم که این هم شایعه ای ست مانند نیامدن معلم ها و تعطیلی کلاس ها و لغو آزمون ها. به گوینده ی خبر لبخند می زنم. همانطور که به کسی که شوخی بی مزه ای می کند. اما وقتی خبر را از چند نفر که بیشتر مواقع به شان اطمینان می کنم، می شنوم شک در دلم زیاد می شود.

 

چند ساعت بعد دوستم sms می زند که "لینک خبر رو نظر گذاشتم تو وبلاگت". با دوستم سهیل از این "شایعه" می گویم. با هم پای کامپیوتر به تماشای این شایعه ی تلخ می نشینیم. خبر در منبعی موثق نوشته شده است. اما من همچنان ناباورانه تنها لبخند می زنم. سهیل از ناراحت نشدن من تعجب می کند. چند دقیقه که می گذرد، کم کم باورم می شود که این اتفاق افتاده. سعی می کنم همچنان لبخند را داشته باشم اما لبخند بر لبم نمی ماند. مهدی هم که تا الان بگو و بخند می کرد، او هم ناراحت و با بغض حرف می زند. از بدبختی های دانشجو های دکتری مانند آقای کشاورز که حرف می زند، دلم بیشتر می گیرد. کم کم پتک واقعه بر سرم فرود می آید. "شهروز کشاورز، دانشجوی ممتاز دکتری دانشگاه شهید بهشتی به خاطر مسائل مالی خودکشی کرد."

 

یاد خاطره هایی که با او داشتیم می افتم: دبیرستان علامه حلی... سال دوم دبیرستان.... کلاس 4/2... زنگ های شیمی... مندلیف و بور و دیگر دانشمندان محترم ... شوخی های آقای کشاورز... تحمل شوخی های بی مزه ی ما ته کلاسی ها ... خنده های شیرینش... رفاقتی که با همه ی بچه ها داشت ...

چهره اش بیشتر از 35 سال می زد. شاید به خاطر تحمل سختی هایی که آخر به خاطرشان خودکشی کرد. گاهی او را دست می انداختیم و او با سعه ی صدر می خندید. هیچ وقت ندیده بودیم که عصبانی شود، یا کسی را از کلاس بیرون کند. آدم پر تحملی بود. شاید دیگر طاقتش طاق شده بود.

 

"وقتی مسئله ی کمبود مالی را با استادش در میان می گذارد، استادش می گوید < پس برای چه زنده مانده ای ؟>" سهیل می گوید :"بریم استاده رو بزنیم" من که چندان با او مخالف هم نیستم فقط می خندم. کمی بعد آقای آقازاده هم به من و مهدی و سهیل می پیوندد. با شوخی و خنده و خاطره جو را عوض می کند و در میان شوخی ها و خاطره هایش به ما یاد می دهد که "باید جنگید". امیدوارم بتوانیم.

 

بعد از چند روز از چند نفر از دوستان نزدیکش می شنوم که کار او به دلیل مشکلات مالی نبوده. می گفتند که پس از مشاجره با استادش - که به علت غیبت یکساله ی همین استاد، تز او به عقب افتاده بود - به آزمایشگاه می رود و همه را از آنجا بیرون می کند و خودش سیانور می خورد ...

پیوند های مرتبط:

+عزیزم مسلسل را بذار زمین به قدر کافی لت و پار کرده ای (محمد آقازاده)

+علت خودکشی دانشجوی شیمی مسائل مالی نبوده است (هودار)

+ نوشته شده به دست سعید برزگر.
جمعه سی ام فروردین 1387
چاه گرامی..

می دونی که زمینتو نمی شناسی. بنابراین همیشه می گردی توش دنبال چیزای تازه. می گردی و می گردی بی هدف. تازه بعد از کلی گردش و اکتشاف به یه چاه می رسی که با هیچی پر نمیشه. مطلقا با هیچی .. البته فایده ای هم داره و اون اینکه سرگرمت می کنه. حد اقل یه هدفی داری. نمی دونی چقدر عمق چاهه و با چقدر چیز پر می شه. فقط می بینی که یه چاه سیاه لعنتی درست وسط زمینته. نمی دونی چرا هست ؟ کی کنده چاهو ؟ از کِی هست ؟.. فقط می دونی که هست. وچون هست، باید یه کاریش کرد. پس هر چی دم دستت میاد می ریزی توش: بزرگ، کوچیک، جوندار، بی جون... خدا رو چه دیدی ؟ شاید روزی پر شد ...

روزی صاحاب زمین بغلی می گفت که همچین چاهی اونور هم هست. ولی اون راه بهتری انتخاب کرده بود: روشو پوشونده بود ! خیلی راحت! الانم عین بچه آدم داره زندگیشو می کنه. ککشم نمی گزه. ولی بگذریم، به هرحال فهمیدم که توی هر زمینی یه چاه هست که با هیچی پر نمیشه.

از اون موقع به بعد همینجوری دارم چیز میزامو میریزم توش. خب، عمقشو نمی دونم که ! خدا رو چه دیدی ؟ شاید روزی پر شد !

+ نوشته شده به دست سعید برزگر.
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
هویج
دین مانند هویج است
عده ای می گذارندش در آبمیوه گیری و نوش جانش می کنند،
عده ای هم به جای بینی
می گذارند روی صورتشان !
+ نوشته شده به دست سعید برزگر.
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
محکمه

اولی را آوردند. هوس پول به سرش زده بود. خودش می گفت:"یک کشوی باز پر از پول وقتی که صاحبش نباشد خیلی وسوسه انگیز است." از وکیلش هم کاری ساخته نبود. قاضی حکم داد : "دزدی کردی ؟ یک سال زندان".

دومی را آوردند. سر و وضعش بر خلاف اولی ژولیده و کثیف بود. در دفاع از خود می گفت : "بچه م مریض بود. پول بیمارستان نداشتم ... مجبور شدم ... اینجوری باید بچه مو از دست می دادم..." قاضی حکم داد : دزدی کردی؟ یک سال زندان"

سومی را آوردند. با آرامش گام بر می داشت. سرش پایین بود. با صدایی بم و آرام از خود دفاع کرد : "کسی از من پول قرض می خواست. من آخرین امیدش بودم. نمی تونستم ببینم داره از بی پولی زجر می کشه. خودمم پول نداشتم..." قاضی پس از بررسی حکم داد : "دزدی کردی ؟ یک سال زندان"

مردم فقط نگاه می کردند.

+ نوشته شده به دست سعید برزگر.
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
به بهانه ی نمایش "مرد هزار چهره"

مهران مدیری و گروهش باز سریالی طنز و انتقادی ساختند تا، از اتفاقاتی که امروزه در کشورمان می افتد با اندکی محافظه کاری انتقاد کنند. طرح داستان نیز بسیار هوشمندانه و زیرکانه نوشته شده بود تا بتواند از زیر قیچی سانسور عبور کند . البته بخش هایی از این سریال 13 قسمتی بریده شد و یا جاهایی هم به نظر می آمد برای رعایت مصالح یا احتمالا به دستور ناظر کیفی صدا و سیما تغییر کرده است. مثلا حذف کردن "توی پرانتز فرهنگ" از آخر نام قزاقمندیان که احتمالا می توانسته بیانگر فرهنگ سلطه و زور باشد، و یا صحنه ای که از رضا رشیدپور در تبلیغ های سریال می بینیم ولی در سریال از آنها خبری نبود.

اما با این حال بسیاری از انتقاد هایی که در حالت عادی از نظر قدرت ها، تشویش اذهان و اقدام علیه امنیت محسوب می شود – که در پوششی از جنس روال داستانی قرار گرفته بود – توانسته بود به پرده تلویزیون راه پیدا کند. برای نمونه انتقاد از کارهای پلیس که نویسنده به زیرکی آن را در پوشش کارهای غیرقانونی مرد هزارچهره و متهم کردن تنها یک نفر قرار داده بود. مورد دیگر، استفاده از شخصیت پدر خوانده بود که می تواند نماد قدرت اول در دولت و حکومت باشد که همه دست بوسی و کرنش او را می کردند یعنی خانه ی قزاقمندیان می تواند استعاره ای از کشور کنونی مان باشد. و دیگر، جایی که وجدان نقش اول داستان به او خلافکار بودن قزاقمندیان را، به دلیل داشتن محافظ بسیار، یاد آور می شود و نقش اول، خود را گول می زند و او را پاک و در عین حال دارای دشمنان بسیار می داند و یا نمونه دیگر جایی که همسر نقش اول او را "محمود" صدا می زند.

به هر حال، جدا از نماد ها و زیرکی های نویسنده و کارگردان در استفاده از آنها و نشان دادنشان، و در عین حال که سریال کنایه ای به چند شخصیتی بودن و نقش بازی کردن های آدمها می زند، سریال پیامی دیگر نیز داشت و آن اینکه این دکتر و سرهنگ و استاد و اینها همه یک شخصیت یکتا هستند و به علت نگاه هایی که دیگران به آنها دارند این همه بزرگ می شوند و خودشان نیز شخصیت خودشان را باور می کنند.

به هر حال امیدوارم که باز هم شاهد برنامه هایی چنین و به از این باشیم.

+ نوشته شده به دست سعید برزگر.
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
حتی سخت تر از معشوق بودن

[اتاق پسر. دود اتاق را گرفته. دختر پیش پسر نشسته. پنجره نیمه باز است و خورشید روی موهای دختر می تابد]

دختر [نگران]-به جای سیگار کشیدن بگو چته. میخوام کمکت کنم.

پسر [به سیگارش پک می زند. به تابلوی درخت خشک روی دیوار اتاقش نگاه می کند] – تو نمی تونی

دختر – چرا نمی تونم ؟ ببین من دوستتم. تو باید حرفاتو به من بگی.

پسر – چیزی واسه گفتن ندارم.

دختر – ببین من که می دونم عاشق شدی. وضعت هم اونقدی که خودت میگی خراب نیست! خب بگو کیه برم باهاش صحبت کنم حتما ٌ قبول می کنه. کی از تو بهتر!

پسر [پوزخند دردناکی می زند] – آره عاشق شدم. ولی تو هیچ کمکی نمی تونی بکنی.

دختر [مهربانانه] – من نمی تونم تو رو اینجوری ببینم. بگو کیه برم بهش بگم که تو چه پسر گلی هستی!

پسر [به دختر نگاه می کند] – به نظرت قبول می کنه ؟

دختر – باید دیوونه باشه قبول نکنه ! خب بگو کیه [لبخند ملتمسانه ای می زند]

پسر [پکی به سیگارش می زند] – تو.

[چهره ی دختر میان مبهوت و هراسان است. بلند می شود و به سمت در می رود. پسر پوزخند دردناکی می زند. سیگارش را خاموش می کند.]

+ نوشته شده به دست سعید برزگر.
جمعه سوم اسفند 1386
امید

امید

تنها نقطه ی روشنی است

که به دست داریم

بیا از دست اش ندهیم

بیا با یک کلام سوزان

با یک نگاه رشکبار

نسپاریمش به آتش

بیا بی آنکه دل بسپاریم به گذشته

آینده را بخندانیم

و اکنون را ببوسیم...

چرا که خوشی در رگهای من و توست

نزدیک تر از رگ ها به ما

و ما را می خنداند و

 می گریاند

دوست من !

هیچ چیز آنقدر جدی نیست

که فکر می کنی؛

که بیشتر چیز های جدی را

ما نمی بینیم..

+ نوشته شده به دست سعید برزگر.